|
تعبير شود، مثل نجابت چشمهای تو است، وقتی كه توی سياهی چشمهای من عريان میشوند...
میكنم: ميبوسمت! خيس است، يك روز كه گونههايت از سرما سرخ سرخ، آرام تر از هر چه تصورش را کنی، آهسته، می بوسمت... كلاس اول من، حالا آن قدر دوست داشتنی شده كه برای خيلیها سه حرف كه سهل است، هزار هزار حرف باشد. حرف است ... يك روز می بوسمت!....
تو با منی.. حس میکنمت...همین جا روبروی خودم... ......... صداتو میشنوم همه جا.. یا شاید من دیوونه شدم... اگه تو ، تو اتاقم نیستی.. چرا کنار تو میشینم.. چرا دارم تو رو می بوسم.. چرا دارم تو رو می بینم؟... من با توام عزیزم.. اسم منو صدا کن.. می بینمت کنارم.. می بوسمت نگام کن.. من با توام عزیزم... اگه تو ، تو اتاقم نیستی... چرا هوای تو ، تو خونه است... چرا با تو حرف می زنم هر روز... نگو تو دلت این دیوونه است... اگه تو ، تو اتاقم نیستی... چرا کنار تو می شینم.. چرا دارم تو رو می بوسم.. چرا دارم تو رو می بینم؟... من با توام عزیزم.. اسم منو صدا کن..می بینمت کنارم.. می بوسمت نگام کن... ****************************************************** امشب از آسمان دیده ی تو روی شعرم ستاره می بارد در سکوت سپید کاغذها پنجه هایم جرقه می کارد.... شعر دیوانه ی تب آلودم شرمگین از شیار خواهشها پیکرش را دوباره می سوزد عطش جاودان آتشــــــــــها.... آری ، آغاز دوست داشتن است گر چه پایان راه ناپیـــــــــداست من به پایان دگــــــــــــــر نیندیشم که همین دوســـــــــتداشتن زیباست.... از سیاهی چرا حذر کردن شب پر از قطره های الماس است آنچه از شب به جای می مـــــــاند عطر سکر آور گل یاس اســــــت.... آه ، بگذار گم شوم در تو کس نیابد دگر نشانه ی من روح سوزان و آه مرطوبت بوزد بر تن ترانه ی مـــــن.... آه ، بگذار زین دریچه ی باز خفته بر پرنیــــــــــان رویاها همدم روشنی سفـــــــــــــــر گیرم بگذرم از حصار دنیــــــــــــــــاها.... دانی از زندگی چه می خواهم؟ من تو باشم، تو ، پای تا سر تو.. زندگی گر هـــــــــــــزار باره بود بار دیــــــــگر تو ، بار دیــــــگر تو.. آنچه در من نهفته دریائیست کی توان نهفتنــــــم باشــــــد؟ با تو زین سهمگین طـــــــوفانی کاش یارای گفتنــــــم باشــــــد... بس که لبریزم از تو میخواهم بدوم در میان صحــــــــــراها سر بکوبم به سنگ کوهستــــان تن بکوبم به موج دریاهــــــــــا... بس که لبریزم از تو میخواهم چون غباری ز خود فرو ریزم زیر پـــای تو ســـــــــر نهم آرام به سبک سایه ی تو آویــــــــــــزم... آری، آغاز دوست داشتن است گـــرچه پایان راه ناپیـــــــداست من به پایــــــــان دگر نیندیشـــــــم که همین دوســـــــتداشتن زیبـــــاست... ****************************************************** شب تیره و ره دراز و من حیران فانوس گرفته او به راه من بر شعله ی بی شکیب فانوسش وحشت زده می دود نگاه من بر ما چه گذشت.. کس چه میداند؟ در بستر سبزه های تر دامان گویی که لبش به گردنم آویخت الماس هزار بوسه ی سوزان بر ما چه گذشت.. کس چه میداند؟ من او شدم... او خروش دریاها من بوته ی وحشی نیازی گرم او زمزمه ی نسیم صحراها... من تشنه میان بازوان او همچون علفی ز شوق روئیدم تا عطر شکوفه های لرزان را در جام شب شکفته نوشیدم باران ستاره ریخت بر مویم از شاخه ی تک درخت خاموشی در بستر سبزه های تر دامان من ماندم و شعله های آغوشی می ترسم از این نسیم بی پروا گر با تنم اینچنین در آمیزد ترسم که ز پیکرم میان جمع.. عطر علف فشرده برخیزد..!
The things we did, the things we said کارایی که کردیم... چیزیایی که گفتیم.. I know you will be forever in my life من میدانم تا همیشه در زندگیم خواهی ماند...
باز هم برگشتم به همون حس غريب و آشنا ، همون دلتنگی همون حس نياز ، نياز به بودنت ، آغوش گرفتنت ، بوسيدنت ... آره باز هم تکرار، تکرار ، تـکـــــــــــــــــرار خيلی سخته مجبور باشی روزهای سخت گذشته رو دوباره تکرار کنی... کنج اتاقت بشينی همون عروسک رو بغل کنی، دلت رو خوش کنی به خاطره ی اون چند روزی که با هم گذشت... خاطره ها تو رو خوشحال کنن و وقتی خواستی از خوشحالی محکم بغلش کنی به خودت بيای و ببينی چقدر از هم دوريد و يه دفعه بزنی زير گریه... ديگه اون نيست تا آرومت کنه اشکات رو پاک کنه و بگه:«عزيزم من پيشتم ديگه گريه نکن » سخته اينطور زندگی کردن که لحظه هات فقط با وجود يه نفر قشنگ بشه که از تو دوره سخته که شبها نتونی بغلش کنی و با گريه خوابت ببره سخته که باهاش حرف بزنی اما صدات رو نشنوه سخته که فقط چند روز يـــکـــسال رو بتونی ببينيش خيلی سخته که بدونی بهت نياز داره ولی نباید کنارش باشی سخته که تظاهر کنی که عاشقونه دوستش نداری..... سخته ،سخته ندونی کی ميخواد اين روزها تموم بشه ؟ کی تموم ميشه ؟ کی ؟؟؟
تو در چشم من همچو موجی.. خروشنده و سرکش و نا شکیبا.. که هر لحظه ات می کشاند به سویی.. نسیم هزار آرزوی فریبا... چه میشد خدایا.. چه میشد اگر ساحلی دور بودم... شبی با دو بازوی بگشوده ی خود.. تورا می ربودم.. تورا می ربودم... پنداشتی چون ز تو بگسستم دیگر مرا خیال تو در سر نیست! اما چه گویمت که جز این آتش بر جان من شراره ی دیگر نیست شبها که در کناره ی نخلستان کارون ز رنج خود به خروش آید فریادهای حسرت من گویی از موجهای خسته به گوش آید من با لبان سرد نسیم صبح سر میکنم ترانه برای تو من آن ستاره ام که درخشانم هر شب در آسمان سرای تو غم نیست گر کشیده حصاری سخت بین من و تو پیکر صحراها من آن کبوترم که به تنهایی پر میکشم به پهنه ی دریاها در دل چگونه یاد تو میمیرد؟ یاد تو یاد عشق نخستین است یاد تو آن خزان دل انگیزیست کو را هزار جلوه ی رنگین است اما من آن شکوفه ی اندوهم کز شاخه های یاد تو می رویم شبها تورا به گوشه ی تنهایی در یاد آشنای تو می جویم ****************************************************** برو برو به سوی او مرا چه غم؟... تو آفتابی... او زمین... من آسمان بر او بتاب... زانکه من نشسته ام ، به ناز روی شانه ی ستارگان بر او بتاب زانکه گریه میکند ، در این میانه قلب من به حال او کمال عشق باشد این گذشتها... دل تو مال من... تن تو مال او... تو که مرا به پرده ها کشانده ای ، چگونه ره نبرده ای به راز من؟ گذشتم از تن تو... زانکه در جهان ، تنی نبوده مقصد نیاز من... ****************************************************
شهریست در کناره ی آن شط پرخروش ، با نخلهای در هم و شبهای پر ز نور شهریست در کناره ی آن شط و قلب من ، آنجا اسیر پنجه ی یک مرد پرغرور شهریست در کناره ی آن شط که سالهاست ، آغوش خود بر من و بر او گشوده است بر ماسه های ساحل و در سایه های نخل ، او بوسه ها ز چشم و لب من ربوده است آن ماه دیده است که من نرم کرده ام ، با جادوی محبت خود قلب سنگ او آن ماه دیده است که لرزیده اشک شوق ، در چشمهای وحشی و بیگانه رنگ او ما رفته ایم در دل شبهای ماهتاب ، با قایقی به سینه ی امواج بیکران بشکفته در سکوت پریشان نیمه شب ، بر بزم ما نگاه سپید ستارگان بر دامنم غنوده چو طفلی و من ز مهر ، بوسیده ام دو دیده ی در خواب رفته را در کام موج دامنم افتاده است او ، بیرون کشیده دامن در آب رفته را اکنون منم که در دل این خلوت و سکوت ، ای شهر پرخروش تورا یاد می کنم دلبسته ام به او و تو او را عزیز دار ، من با خیال او دل خود شاد میکنم
29 بهمن.. سپندار مذگان... روز عشق پاک ایرانیان.. مبـــارکـــــــــــــباد...
خواب.. خواب..خواب... او غنوده است روی ماسه های گرم زیر نور تند آفتاب... از میان پلکهای نیمه باز، خسته دل نگاه میکنم: جویبار گیسوان خیس من ، روی سینه اش روان شده.. بوی بومی تنش ، در تنم وزان شده... دوست دارمش.. مثل دانه ایی که نور را... مثل مزرعی که باد را... مثل زورفی که موج را.. یا پرنده ایی که اوج را.. دوست دارمش... از میان پلکهای نیمه باز، خسته دل نگاه میکنم: کاش با همین سکوت و با همین صفا در میان بازوان من خاک میشدی.... با همین سکوت و با همین صفا... در میان بازوان من، زیر سایبان گیسوان من لحظه ایی که می مکد تو را سرزمین تشنه ی جوان من چون لطیف بارشی، یا مه نوازشی، کاش خاک میشدی... کاش خاک میشدی... تا دگر تنی، در هجوم روزهای دور از تن تو رنگ و بو نمی گرفت با تن تو خو نمی گرفت.. تا دگر تنی در نشیب سینه ات نمی غنود سوی خانه ات نمی دوید نغمه ی دل تو را نمی شنود... با چه می توان عشق را به بند جاودان کشید؟ با کدام بوسه، با کدام لب؟ در کدام لحظه، در کدام شب؟.. با کدام بال می توان از زوال روز ها و سوزها گریخت؟ با کدام اشک می توان پرده بر نگاه خیره ی زمان کشید؟ با کدام دست می توان عشق را به بند جاودان کشید؟ با کدام دست؟... *** *** *** *** *** *** *** چه می شود اگر امشب به دوردستها سفر کنیم کسی را غیر از تو ندارم و اگر عشق تو نبود من نيز وجود نداشتم هميشه با تو هستم... *** *** *** *** *** *** *** ماهی همیشه تشنه ام، در زلال لطف بیکران تو می برد مرا به هر کجا که میل اوست موج دیدگان مهربان تو.. زیر بال مرغکان خنده هات زیر آفتاب داغ بوسه هات _ای زلال پاک_! جرعه جرعه جرعه می کشم تو را به کام خویش تا که پر شود تمام جان من ز جان تو! ای همیشه خوب.. ای همیشه آشنا.. هر طرف که میکنم نگاه، تا همه کرانه های دور، عطر و خنده و ترانه میکند شنا در میان بازوان تو... ماهی همیشه تشنه ام ای زلال تابناک... یک نفس اگر مرا به حال خود رها کنی ماهی تو جان سپرده روی خاک...
ای سرآغاز امید... تو بدین خانه درآی... من به دیدار تو می اندیشم.... و به آرامش بودن با تو....
باور نداشتم که گل آرزوی من با دست نازنین تو بر خاک اوفتد.. با این همه هنوز به جان می پرستمت.. بالله اگر که عشق چنین پاک اوفتد.. ای سر کشیده از صدف سالهای پیش.. ای بازگشته از سفر خاطرات دور.. آن روزهای خوب، تو آفتاب بودی، بخشنده، پاک، گرم.. من مرغ صبح بودم، مست و ترانه گو.. اما در آن غروب که از هم جدا شدیم، شب را شناختیم.. در جلگه ی غریب و غم آلود سرنوشت، زیر سم سمند گریزان ماه و سال، چون باد تاختیم.. در شعله ی بلند شفق ها، غمگین گداختیم.. جز یاد آن تبسم و نگاه، مانند موح ریخت به هم هر چه ساختیم.. ما پاک سوختیم.. ما پاک باختیم... با من بگو حکایت خود تا بگویمت: اکنون من و توایم و همان خنده و نگاه.. آن شرم های جاودانه، آن دست های گرم، آن قلبهای پاک.. و آن راز های مهر که بین من و تو بود... ما گر در کنار هم اینک نشسته ایم، بار دگر به چهره ی هم چشم بسته ایم، دوریم هر دو دور... با آتش نهفته به دلهای بیگناه، تا جاودان صبور.. ای آتش شکفته اگر او دوباره رفت، در سینه ی کدام محبت بجویمت؟ ای جان غم گرفته بگو دور از آن نگاه، در چشمه ی کدام محبت بشویمت؟ تنها نگاه بود و تبسم میان ما، تنها نگاه بود و تبسم! اما..نه! گاهی که از تب هیجان بی تاب می شدیم، گاهی که قلبهامان می کوفت سهمگین، گاهی که سینه هامان چون کوره می گداخت، دست تو بود و دست من_این دوستان پاک_ کز شوق سر به دامن هم می گذاشتند، وز این پل بزرگ_پیوند دستها_ دلهای ما به خلوت هم راه داشتند! تنها نگاه بود و تبسم میان ما.. ما پاک زیستیم....
|
About![]()
پروردگارا...باشد که این شمعی که من هم اکنون بر افروختم پرتو افشانی کند
Home
|