تبليغاتX
...دلم هوای آسمون رو کرده...

...دلم هوای آسمون رو کرده...

......کی راهشو بهم نشون میده؟.......


يك روز می‌بوسمت!


پنهان كردن هم ندارد...


مثل خنده‌های تو نيست كه مخفی‌شان می‌كنی، يا مثل خواب ديشب من كه نبايد

 تعبير شود، مثل نجابت چشمهای تو است، وقتی كه توی سياهی چشمهای من

عريان می‌شوند...


عريانی‌اش پوشاندنی نيست، پنهان نمی‌شود...


يك روز می‌بوسمت!


يكی از همين روزهايی كه می‌خندانمت، يكی از همين خنده‌های تو را ناتمام

می‌كنم: مي‌بوسمت!


و بعد، تو احتمالا سرخ می شوی، و من هم كه پيش تو هميشه سرخ...


يك روز می‌بوسمت‌!


يك روز كه باران می‌بارد‌، يك روز كه چترمان دو نفره شده‌، يك روز كه همه جا حسابی

 خيس است، يك روز كه گونه‌هايت از سرما سرخ سرخ، آرام تر از هر چه تصورش را

کنی، آهسته، می بوسمت...


يك روز می بوسمت!


هر چه پيش آيد خوش آيد!


حوصله‌ی حساب و کتاب كردن هم ندارم!


دلم ترسيده، كه مبادا از فردا ديگر «عاشقم» نباشی.


دلم ترسيده، كه مبادا از فردا ديگر «عشق من» نباشی. آخر، عشق سه حرفی

 كلاس اول من، حالا آن قدر دوست داشتنی شده كه برای خيلی‌ها سه حرف كه

سهل است، هزار هزار حرف باشد.


به قول شاعر: عشق كلاس اول، تنها سه حرف است، اما كلاس آخر، عشق هزار

حرف است ...

 يك روز می بوسمت!....


يك روز می‌بوسمت!...


می خندم و می‌بوسمت!...


گريه ميكنم و می‌بوسمت!..


يك روز می آيد كه از آن روز به بعد، من هر روز می‌بوسمت!


لبهايم را می‌گذارم روی گونه‌هايت‌، و بعد هر چه بادا باد:


می بوسمت!


و تو احتمالا سرخ می‌شوی، و من هم كه پيش تو هميشه سرخ...

 

+نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت23:45دلتنگتanji | |

تو با منی.. حس میکنمت...همین جا روبروی خودم... 

 

                                                     .........  صداتو میشنوم همه جا.. یا شاید من دیوونه شدم...

 

اگه تو ، تو اتاقم نیستی.. چرا کنار تو میشینم.. چرا دارم تو رو می بوسم.. چرا دارم تو رو می بینم؟...

 

من با توام عزیزم.. اسم منو صدا کن.. می بینمت کنارم.. می بوسمت نگام کن.. من با توام عزیزم...

 

            اگه تو ، تو اتاقم نیستی... چرا هوای تو ، تو خونه است...

 

                            چرا با تو حرف می زنم هر روز... نگو تو دلت این دیوونه است...

 

اگه تو ، تو اتاقم نیستی... چرا کنار تو می شینم.. 

        

                    چرا دارم تو رو می بوسم.. چرا دارم تو رو می بینم؟...

 

من با توام عزیزم.. اسم منو صدا کن..می بینمت کنارم.. می بوسمت نگام کن...

 

 ******************************************************

امشب از آسمان دیده ی تو

        روی شعرم ستاره می بارد

                در سکوت سپید کاغذها

                     پنجه هایم جرقه می کارد....

 

شعر دیوانه ی تب آلودم

    شرمگین از شیار خواهشها

        پیکرش را دوباره می سوزد

            عطش جاودان آتشــــــــــها....

 

آری ، آغاز دوست داشتن است

    گر چه پایان راه ناپیـــــــــداست

       من به پایان دگــــــــــــــر نیندیشم

           که همین دوســـــــــتداشتن زیباست....

 

از سیاهی چرا حذر کردن

    شب پر از قطره های الماس است

        آنچه از شب به جای می مـــــــاند

             عطر سکر آور گل یاس اســــــت....

 

آه ، بگذار گم شوم در تو

    کس نیابد دگر نشانه ی من

          روح سوزان و آه مرطوبت

           بوزد بر تن ترانه ی مـــــن....

 

آه ، بگذار زین دریچه ی باز

    خفته بر پرنیــــــــــان رویاها

        همدم روشنی سفـــــــــــــــر گیرم

              بگذرم از حصار دنیــــــــــــــــاها....

 

دانی از زندگی چه می خواهم؟

    من تو باشم، تو ، پای تا سر تو..

          زندگی گر هـــــــــــــزار باره بود

              بار دیــــــــگر تو ، بار دیــــــگر تو..

 

آنچه در من نهفته دریائیست

      کی توان نهفتنــــــم باشــــــد؟

           با تو زین سهمگین طـــــــوفانی

                  کاش یارای گفتنــــــم باشــــــد...

 

بس که لبریزم از تو میخواهم

     بدوم در میان صحــــــــــراها

         سر بکوبم به سنگ کوهستــــان

                تن بکوبم به موج دریاهــــــــــا...

 

بس که لبریزم از تو میخواهم

      چون غباری ز خود فرو ریزم

           زیر پـــای تو ســـــــــر نهم آرام

              به سبک سایه ی تو آویــــــــــــزم...

 

آری، آغاز دوست داشتن است

       گـــرچه پایان راه ناپیـــــــداست

             من به پایــــــــان دگر نیندیشـــــــم

                  که همین دوســـــــتداشتن زیبـــــاست...

 

  ******************************************************

شب تیره و ره دراز و من حیران

                                          فانوس گرفته او به راه من

بر شعله ی بی شکیب فانوسش

                                          وحشت زده می دود نگاه من

بر ما چه گذشت.. کس چه میداند؟

                                           در بستر سبزه های تر دامان

گویی که لبش به گردنم آویخت

                                       الماس هزار بوسه ی سوزان

بر ما چه گذشت.. کس چه میداند؟

                                        من او شدم... او خروش دریاها

من بوته ی وحشی نیازی گرم

                                    او زمزمه ی نسیم صحراها...

من تشنه میان بازوان او

                               همچون علفی ز شوق روئیدم

تا عطر شکوفه های لرزان را

                                   در جام شب شکفته نوشیدم

باران ستاره ریخت بر مویم

                                  از شاخه ی تک درخت خاموشی

در بستر سبزه های تر دامان

                                  من ماندم و شعله های آغوشی

می ترسم از این نسیم بی پروا

                                      گر با تنم اینچنین در آمیزد

ترسم که ز پیکرم میان جمع..

                                    عطر علف فشرده برخیزد..!

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت16:24دلتنگتanji | |

The things we did, the things we said     کارایی که کردیم... چیزیایی که گفتیم..
Keep coming back to me and make me smile again   
دارن به سوی من میان و علت خندیدنهای دوباره ی من میشن...
You showed me how to face the truth     
تو به من نشون دادی چگونه با حقیقت مواجه بشم....
Everything that's good in me I owe to you     
هرچیز خوبی در منه میخوام مال تو باشه....

Though the distance that's between us      
به فاصله ای که بین ما افتاده فکر میکردم
Now may seem to be too far     
الان شاید خیلی زیاد به نظر برسه...
It will never seperate us     
اما هرگز نمیتونه مارو جدا کنه....
Deep inside I know you are    
میدونم تو در اعماق وجود منی....

Never gone, never far      
هرگز نرقته ای... هرگز دور نبوده ای...
In my heart is where you are      
هرکجا هستی در قلب من هستی...
Always close, everyday      
همیشه نزدیکمی.... هر روز...
Every step along the way      با هر قدمی که درطول این راه برمیدارم...
Even though for now we've gotta say goodbye      اگرچه الان ما مجبوریم خداحافظی کنیم...

I know you will be forever in my life     من میدانم تا همیشه در زندگیم خواهی ماند...
Never gone      
هرگز نرقته ای...

No no no     
نه ، نه، نه...
I walk alone these empty streets   
   این خیابون خالی رو تنهایی طی میکنم...
There is not a second you're not here with me     
بار دومی وجود نداره.... تو اینجا با من نیستی....
The love you gave, the grace you've shown     
اما عشقی که تو به من دادی.. وقاری که از خودت نشان دادی
Will always give me strength and be my cornerstone    
همیشه به من قدرت میده و تکیه گاه منه...

(Somehow)
Somehow you found a way    
یه جوری یه راهی پیدا کردی..
To see the best I have in me    
واسه دیدن بهترین چیزی که در منه...
As long as time goes on     
همینجور که زمان سپری میشه...
I swear to you that you will be     
برات قسم میخورم که تو مال من خواهی شد

Never gone, never far
In my heart is where you are
Always close (always close)
Everyday (everyday)
Every step along the way
Even though for now we've gotta say goodbye
I know you will be forever in my life (in my life yeah)

Never gone from me     
هرگز از پیش من نرقته ای....
If there's one thing I believe      
اگه تنها یه چیز باشه که بهش اعتقاد داشته باشم اینه که..
I will see you somewhere down the road again   
یه جایی در پایان این جاده ، دوباره تو رو خواهم دید....

Never gone, never far
In my heart is where you are
Always close (always close)
Everyday (everyday)
Every step along the way
Even though for now we've gotta say goodbye (yeah yeah)
I know you will be forever in my life (in my life)

Never gone, never far
In my heart (in my heart is where) is where you are (you are)
Always close, everyday
Every step along the way

Never gone, never far
In my heart is where you are

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت1:27دلتنگتanji | |

باز هم برگشتم به همون حس غريب و آشنا ، همون دلتنگی همون حس نياز ، نياز به بودنت ، آغوش گرفتنت ، بوسيدنت ...

آره باز هم تکرار، تکرار ، تـکـــــــــــــــــرار

خيلی سخته مجبور باشی روزهای سخت گذشته رو دوباره تکرار کنی... کنج اتاقت بشينی همون عروسک رو بغل کنی، دلت رو خوش کنی به خاطره ی اون چند روزی که با هم گذشت...

خاطره ها تو رو خوشحال کنن و وقتی خواستی از خوشحالی محکم بغلش کنی به خودت بيای و ببينی چقدر از هم دوريد و يه دفعه بزنی زير گریه... ديگه اون نيست تا آرومت کنه اشکات رو پاک کنه و

بگه:«عزيزم من پيشتم ديگه گريه نکن »

سخته اينطور زندگی کردن که لحظه هات فقط با وجود يه نفر قشنگ بشه که از تو دوره

سخته که شبها نتونی بغلش کنی و با گريه خوابت ببره

سخته که باهاش حرف بزنی اما صدات رو نشنوه

سخته که فقط چند روز يـــکـــسال رو بتونی ببينيش

خيلی سخته که بدونی بهت نياز داره ولی نباید کنارش باشی

سخته که تظاهر کنی که عاشقونه دوستش نداری.....

سخته ،سخته ندونی کی ميخواد اين روزها تموم بشه ؟ کی تموم ميشه ؟ کی ؟؟؟

 

+نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت22:46دلتنگتanji | |

 

تو در چشم من همچو موجی.. خروشنده و سرکش و نا شکیبا.. که هر لحظه ات می کشاند به سویی.. نسیم هزار آرزوی فریبا...

چه میشد خدایا.. چه میشد اگر ساحلی دور بودم... شبی با دو بازوی بگشوده ی خود.. تورا می ربودم.. تورا می ربودم...

 

پنداشتی چون ز تو بگسستم دیگر مرا خیال تو در سر نیست!

اما چه گویمت که جز این آتش بر جان من شراره ی دیگر نیست

شبها که در کناره ی نخلستان کارون ز رنج خود به خروش آید

فریادهای حسرت من گویی از موجهای خسته به گوش آید

من با لبان سرد نسیم صبح سر میکنم ترانه برای تو

من آن ستاره ام که درخشانم هر شب در آسمان سرای تو

غم نیست گر کشیده حصاری سخت بین من و تو پیکر صحراها

من آن کبوترم که به تنهایی پر میکشم به پهنه ی دریاها

در دل چگونه یاد تو میمیرد؟ یاد تو یاد عشق نخستین است

یاد تو آن خزان دل انگیزیست کو را هزار جلوه ی رنگین است

اما من آن شکوفه ی اندوهم کز شاخه های یاد تو می رویم

شبها تورا به گوشه ی تنهایی در یاد آشنای تو می جویم

 

******************************************************

 

برو برو به سوی او مرا چه غم؟... تو آفتابی... او زمین... من آسمان

بر او بتاب... زانکه من نشسته ام ، به ناز روی شانه ی ستارگان

بر او بتاب زانکه گریه میکند ، در این میانه قلب من به حال او

کمال عشق باشد این گذشتها... دل تو مال من... تن تو مال او...

تو که مرا به پرده ها کشانده ای ، چگونه ره نبرده ای به راز من؟

گذشتم از تن تو... زانکه در جهان ، تنی نبوده مقصد نیاز من...

 

****************************************************

 

+نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت23:48دلتنگتanji | |

 

شهریست در کناره ی آن شط پرخروش ، با نخلهای در هم و شبهای پر ز نور

شهریست در کناره ی آن شط و قلب من ، آنجا اسیر پنجه ی یک مرد پرغرور

شهریست در کناره ی آن شط که سالهاست ، آغوش خود بر من و بر او گشوده است

بر ماسه های ساحل و در سایه های نخل ، او بوسه ها ز چشم و لب من ربوده است

آن ماه دیده است که من نرم کرده ام ، با جادوی محبت خود قلب سنگ او

آن ماه دیده است که لرزیده اشک شوق ، در چشمهای وحشی و بیگانه رنگ او

ما رفته ایم در دل شبهای ماهتاب ، با قایقی به سینه ی امواج بیکران

بشکفته در سکوت پریشان نیمه شب ، بر بزم ما نگاه سپید ستارگان

بر دامنم غنوده چو طفلی و من ز مهر ، بوسیده ام دو دیده ی در خواب رفته را

در کام موج دامنم افتاده است او ، بیرون کشیده دامن در آب رفته را

اکنون منم که در دل این خلوت و سکوت ، ای شهر پرخروش تورا یاد می کنم

دلبسته ام به او و تو او را عزیز دار ، من با خیال او دل خود شاد میکنم

 

+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت22:2دلتنگتanji | |

29 بهمن..

 

      سپندار مذگان...

 

             روز عشق پاک ایرانیان..

 

                              مبـــارکـــــــــــــباد...

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت20:31دلتنگتanji | |

 

خواب.. خواب..خواب...

او غنوده است روی ماسه های گرم

زیر نور تند آفتاب...

از میان پلکهای نیمه باز، خسته دل نگاه میکنم:

جویبار گیسوان خیس من ، روی سینه اش روان شده..

بوی بومی تنش ، در تنم وزان شده...

دوست دارمش..

مثل دانه ایی که نور را...

مثل مزرعی که باد را...

مثل زورفی که موج را..

یا پرنده ایی که اوج را..

دوست دارمش...

از میان پلکهای نیمه باز، خسته دل نگاه میکنم:

کاش با همین سکوت و با همین صفا

در میان بازوان من

خاک میشدی....

با همین سکوت و با همین صفا...

در میان بازوان من، زیر سایبان گیسوان من

لحظه ایی که می مکد تو را

سرزمین تشنه ی جوان من

چون لطیف بارشی، یا مه نوازشی،

کاش خاک میشدی...

کاش خاک میشدی...

تا دگر تنی،

در هجوم روزهای دور

از تن تو رنگ و بو نمی گرفت

با تن تو خو نمی گرفت..

تا دگر تنی

در نشیب سینه ات نمی غنود

سوی خانه ات نمی دوید

نغمه ی دل تو را نمی شنود...

با چه می توان عشق را به بند جاودان کشید؟

با کدام بوسه، با کدام لب؟

در کدام لحظه، در کدام شب؟..

با کدام بال می توان

از زوال روز ها و سوزها گریخت؟

با کدام اشک می توان

پرده بر نگاه خیره ی زمان کشید؟

با کدام دست می توان

عشق را به بند جاودان کشید؟

با کدام دست؟...

 

 

*** *** *** *** *** *** ***

 

 

چه می شود اگر امشب به دوردستها سفر کنیم
و از تمام انسان های روی زمین دور شویم

محبوبم... بیا امشب همه گذشته را فراموش کنیم
بیا در آغوش من قرار بگیر و به چیزی فکر نکن
امشب به اندازه تمام زندگی ارزش دارد

کسی را غیر از تو ندارم و اگر عشق تو نبود من نيز وجود نداشتم
عزیزم... بیا و دستهای مرا لمس کن..
تا باور کنم که من بیدارم و خواب نمی بینم


 

 

هميشه با تو هستم...
حتی اگر ازمن دور باشی، عشقت درقلب من وجود دارد

هميشه با تو هستم...

هميشه در قلب و فكر من هستی

وهيچ وقت فراموشت نمی کنم
همیشه دلتنگ دیدنت هستم حتی وقتی که با توام

همیشه شورو شوق وجودت را دارم عزیزترینم..

همیشه چشمانم تو را صدا می زند

حتی اگر تمام دنیا در اختیار من باشد
بازهم تنها به تو نیاز دارم محبوبترینم..

همیشه با تو هستم...

قلب من , وجود من همراه توست , ای عزیزترین عشق

هر چه قدرازمن دورباشی

به قلب من نزديك هستی
گذشته و آینده من

زیباترین اتفاق زندگیم
همیشه مشتاق دیدنت هستم عزیزترینم

همیشه چشمانم اسم تو را صدا می زند

حتی اگر تمام دنیا در اختیار من باشد
بازهم تنها به تو محتاج هستم عزیزم

 

*** *** *** *** *** *** ***

 

ماهی همیشه تشنه ام، در زلال لطف بیکران تو

می برد مرا به هر کجا که میل اوست

موج دیدگان مهربان تو..

زیر بال مرغکان خنده هات

زیر آفتاب داغ بوسه هات

_ای زلال پاک_!

جرعه جرعه جرعه می کشم تو را به کام خویش

تا که پر شود تمام جان من ز جان تو!

ای همیشه خوب..

ای همیشه آشنا..

هر طرف که میکنم نگاه،

تا همه کرانه های دور،

عطر و خنده و ترانه میکند شنا

در میان بازوان تو...

ماهی همیشه تشنه ام

ای زلال تابناک...

یک نفس اگر مرا به حال خود رها کنی

ماهی تو جان سپرده روی خاک...

+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت20:29دلتنگتanji | |

ای سرآغاز امید... تو بدین خانه درآی...

 

 

 

من به دیدار تو می اندیشم.... و به آرامش بودن با تو....

+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت15:58دلتنگتanji | |

باور نداشتم که گل آرزوی من

با دست نازنین تو بر خاک اوفتد.. با این همه هنوز به جان می پرستمت..

بالله اگر که عشق چنین پاک اوفتد..

ای سر کشیده از صدف سالهای پیش..

ای بازگشته از سفر خاطرات دور..

آن روزهای خوب، تو آفتاب بودی، بخشنده، پاک، گرم..

من مرغ صبح بودم، مست و ترانه گو..

اما در آن غروب که از هم جدا شدیم، شب را شناختیم..

در جلگه ی غریب و غم آلود سرنوشت، زیر سم سمند گریزان ماه و سال،

چون باد تاختیم..

در شعله ی بلند شفق ها، غمگین گداختیم..

جز یاد آن تبسم و نگاه، مانند موح ریخت به هم هر چه ساختیم..

ما پاک سوختیم.. ما پاک باختیم...

با من بگو حکایت خود تا بگویمت:

اکنون من و توایم و همان خنده و نگاه..

آن شرم های جاودانه، آن دست های گرم، آن قلبهای پاک..

و آن راز های مهر که بین من و تو بود...

ما گر در کنار هم اینک نشسته ایم، بار دگر به چهره ی هم چشم بسته ایم،

دوریم هر دو دور...

با آتش نهفته به دلهای بیگناه، تا جاودان صبور..

ای آتش شکفته اگر او دوباره رفت، در سینه ی کدام محبت بجویمت؟

ای جان غم گرفته بگو دور از آن نگاه، در چشمه ی کدام محبت بشویمت؟

تنها نگاه بود و تبسم میان ما، تنها نگاه بود و تبسم!

اما..نه!

گاهی که از تب هیجان بی تاب می شدیم،

گاهی که قلبهامان می کوفت سهمگین،

گاهی که سینه هامان چون کوره می گداخت،

دست تو بود و دست من_این دوستان پاک_

کز شوق سر به دامن هم می گذاشتند،

وز این پل بزرگ_پیوند دستها_

دلهای ما به خلوت هم راه داشتند!

تنها نگاه بود و تبسم میان ما..

ما پاک زیستیم....

+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت15:55دلتنگتanji | |